تبليغاتX
عقايد يک بي عقيده


عقايد يک بي عقيده



 

ميگه فكر نمي كنم دلتنگ بشي. دلزدگي اَ اينجا رو راحت ميشد اَ چشات خوند هميشه !

و من به كوله پشتي خاطره هام فكر ميكنم ، خاطره هايي كه يك روزي باهم سياه كرديم ...

خواهش ميكنم فكر نكنيد تنهام ، خونوادم كه من رو تنها نميذارن ! همه چيز مثل ِ هميشه َست. فقط شهر و خونه و محله و اسباب و راه رفت و آمدم و آدم ها تغيير كردن .

مي بينين ؟ همه چيز سرجاشه ، اينا فقط تغييرات ِ جزئي َن .

جان ِ عمه َم !!!

...

+ من از همه چيز راضي اَم ! به جز يك چيز ... كه ميتونم بگم همه ي زندگيمه !

+ فردا ميرم !

+ حس خاصي ندارم . Raymon اين رو تشبيه ميكنه به امام كه بعد چند سال ميومد ايران ولي حسي نداشت، و بهم ميخنده ! ولي جداً حس خاصي نيس ! :-؟

 

| جمعه هفتم بهمن 1390| 21:39 | هرمیونی |


 

تو كه هرگز اجازه نداشتي دلت بخواهد ، ولي ميخواست ...

گرچه كه مهم نبود خواستنت ، دختر !

تو كه هرگز بلد نبودي حرف بزني ، ولي ميزدي ...

گرچه كه مهم نبود حرفهات ، دختر !

تو كه هرگز نبايد بغض ميداشتي ، ولي داشتي ...

گرچه كه مهم نبود بغضت ، دختر !

آخ دختر ...

تو خودت هم مهم نبودي هيچ وقت ... بهانه بودي فقط هميشه ... هميشه ...

 

| چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 23:20 | هرمیونی |


 

دقیق نمی دونم تو این دنیای کج و کوله ی مجازیمون چه غلطی مرتکب شدم که هرجا میرم هرجا می نویسم هرجا حتی نمی نویسم برچسب خودشیفته رو می چسبونن رو پیشونیم ...

 انگار که خیلی من رو می شناسن حالا !

 

| چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 17:28 | هرمیونی |


 

مَس : نه خب داييت اينا ميان دورت شولوغ ميشه يادت ميره ، از اين لحاظ ميگم

Raymon : خب منم از اين لحاظ ميگم بيخود ميگي !!!

 

| چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 15:36 | هرمیونی |


 

من نمیدونم مامانم چقد تو رویاهاش من رو اسمارت ثینک فرض کرده که فکر میکنه تو این چند روز هربار موقع آشپزی به صورت شفاهی و تند تند دستور پخت غذایی که داره می پزه رو بهم بگه حتما یادم می مونه و به قول خودش ، خودم هیچی بابام رو نمیذارم گشنگی بکشه !!

 قیافه ی من رو فرض کنید هربار  ! به این صورت که من نشستم رو مبل ، تو یک دستم کنترل تی وی ، با اون یکی دستم موهامو می پیچم دور انگشتم و  باز میکنم و  مثل همون که همه مون میدونیم چیه نصفه ی مامان که دیده میشه از اپن رو نیگا میکنم و سعی میکنم درک کنم عمق فاجعه رو  ...

:|

نکته نوشت : نه که بلد نباشم هیچی و سگ دستپاچه چلفتی باشم ! نه  ! تا یک جاهایی من هم بلدم ! ولی خب  این رفتار مامان متعجبم کرده شدید ...

 

| چهارشنبه پنجم بهمن 1390| 0:59 | هرمیونی |


 

نصف لباسايي كه بايد ببرم رو زودتر دارم ميفرستم اونجا ... ماما ميگه نميتوني همه َش رو يه هويي ببري ، خسته ت ميكنه ، و اين حرفا !

همه ي كشوها بازه ... همه ي كمدها درش بازه ... همه ي لباسام رو به هم ريختم ... نميدونم چي رو ببرم چي رو نبرم ...

چهارزانو نشستم جلوي دراور ... كشوهام رو زير و رو ميكنم همش ... ماما خيلي خونسرد وايساده يك گوشه و زل زده بهم ... يك تاپ و شلوارك صورتي رو چنگ ميزنم و ميگيرم طرفش : اينا رو نميخوام ديگه ، بندازشون دور ! ... و پرتشون ميكنم يك گوشه ...

هرچي دم دستم بياد ورميدارم ميندازم رو تختم ... خيلي احساس كلافگي ميكنم ... ماما ميگه برو تا كن ِشون ، من كمكت ميكنم ... ميشينم رو تختم ، ماما لباسام رو برميداره / نيگا ميكنه / يا ميذاره سر جاش / يا ميده به من / يك تاپ آبي رو ميگيره سمتم و : بيا اين رو هم ببر ، خيلي باز ِ نذاشتم بپوشيش ، اونجا كه رفت و آمدي نيس چندان ، ببرش !

بيشتر احساس كلافگي ميكنم ... : ماما ، اين پر شد ، جا نميشه اينجا ديگه چيزي !

گوش نميده بهم ، بي توجه به من ، داره لباسام رو برانداز ميكنه ، يك تاپ گردني قرمز رو ميگيره جلوش و نيگا ميكنه  : اين خيلي بهت مياد / ببرش / شايد مهموني اي جايي دعوت شدي / بپوشش / خوشگلت ميكنه / راستي آخرين بار كجا پوشيديش ؟! ...

... نه من توجهي به اون دارم ، نه اون به من ...

ديگه جا نيست ... ماما ميگه بقيه َش باشه واسه چند روز ديگه كه خودت ميري ...

بعدنا عمو مياد تو اتاق / بي اينكه در بزنه / بي اينكه اهم اهمي بكنه / ... مي ايسته جلو آينه / يكم با موهاش ور ميره / از هر زاويه اي به خودش نيگا ميكنه //// خوبه تحفه اي هم نيس حالا //// ... و برميگرده كه بره ... من رو ميبينه رو تختم با يك مقاله كه دارم ميخونم / مياد وايميسه بالا سرم / با نوك انگشتش لباسام رو اينور اونور ميكنه و زيرچشمي من رو ديد ميزنه / ميگه فقط اينا رو ميبري ؟ خط كش مَط كشاتم ببر ديگه مهندس !

يه لحظه خيلي خركي بغضم ميگيره ، هر چي وسايل نقشه كشي دارم عمو بهم داده ، هيچي نخريدم ، هرچي داشت داد به من ، حتي اون گرون ترين هاش رو هم ... بي هيچ حرفي ... حتي خودمم نخواستم .. خودش داد ! هوممم ...

يك هو چشمم ميفته به كمدم ... : مــامــآآآ ... شلوار لي هام هنوز مونـــده ... من اينا رو كجا جا بدم ؟!!!!!! ...

بعد ميفهمم ماما اصلاً خونه نيس :|

به شدت احساس كلافگي بهم دس داده ... به غير از اين همه آت و آشغال شخصي ، يه عالمه آت و آشغال درسي هم دارم كه بايد ببرم ... حسابي اعصابم ريخته به هم ...

 

| دوشنبه سوم بهمن 1390| 18:56 | هرمیونی |


 

فيلم داره شروع ميشه ، بيا ببينيم ، بعد ِ فيلم جمع ميكنيم

خسته ام . حالا بخوابيم ، قبل رفتن جمع ميكنيم

آخ ديرم شده ، بريم حالا ، برگشتيم جمع ميكنيم

...

 

| دوشنبه سوم بهمن 1390| 14:24 | هرمیونی |


 

-تنهام ، مياي پيشم ؟

+ اوهوم . من پشت درم

-در بازه ، بپيچي سمت چپ من رو مي بيني

+ ...

-عــزيــيييــزـــم ...

...

 

لعنت !

 

| شنبه یکم بهمن 1390| 1:20 | هرمیونی |


 

هنوز آزار مي بينم ... از گوشه ي ترسان كودكي هاي ذهنم !..

 

+ چيزي براي اعتقاد ندارم . اعتقادي هم به چيزي ندارم .

 

| پنجشنبه بیست و نهم دی 1390| 0:8 | هرمیونی |


 

جوموكيانتا ، اولين رئيس جمهوري كنيا پس از استقلال گفت : " وقتي مروجين مذهبي به سرزمين ما آمدند ، در دستشان كتاب مقدس داشتند و ما در دست زمين هايمان را داشتيم ، پنجاه سال بعد ، ما در دستمان كتابهاي مقدس داشتيم و آنها زمين هاي ما را در دست داشتند. "

 

| سه شنبه بیست و هفتم دی 1390| 21:50 | هرمیونی |